شنبه 6 تیر 1388

خواجه فاضل سلامٌ علیکم! از قضا ذکر خیر شما بود
یاد نورانی و پر فروغت، لامپ پرمصرف این فضا بود
آخرین بار فرموده بودی: «شعر طنزی بگو، شاد باشد!»
در چنین روزگار غریبی، خواجهجان! شعر طنزم کجا بود؟
مثل بادام تلخی، دهان را تلختر میکنم با سرودم
آه، دیگر گذشت آن زمان که طنز من، نقل زنبورها بود
من، همینطور چیزی نگفته، رختخوابم تر از هول و ترس است
آنکه هر جرأتش(!) قد توپ است، من نبودم، جناب «رها» بود
خواب دیدم -همین چندشب پیش- سیل در شهر افتاده، سیلی
که نهنگ به آن گندگی هم غرقه و ناتوان از شنا بود
خواب دیدم در آن وضع دشوار، شاخهای رفته در لنگ شلوار
پای لرزان و ساق ضعیفم نایب از کلهام در هوا بود
*
خواجه جان! جانِ جانبخش دادار از دل خونیام دست بردار
آن که آسوده بود از سرِ دار، شخص باریتعالی، خدا بود!


