
یک بستنی و پنج زبان (مجموعهشعر طنز)
تصویرسازی محمدرضا دوستمحمدی
نشر قو (۸۸۸۹۹۶۸۰)
۱۳۸۹
۱۵۰۰ تومان

زندگی ترک موتورسیکلت
تصویرسازی یاشار صلاحی
انتشارات هزارهی ققنوس (۸۸۳۱۹۳۴۲)
۱۳۸۹
۲۰۰۰ تومان

یک بستنی و پنج زبان (مجموعهشعر طنز)
تصویرسازی محمدرضا دوستمحمدی
نشر قو (۸۸۸۹۹۶۸۰)
۱۳۸۹
۱۵۰۰ تومان

زندگی ترک موتورسیکلت
تصویرسازی یاشار صلاحی
انتشارات هزارهی ققنوس (۸۸۳۱۹۳۴۲)
۱۳۸۹
۲۰۰۰ تومان
شاخهای
دراز شده از لج
مثل زبانی از دهان، بیرون
خوشنود از کج بودن خود
مطرود
تنها
انگشتنما
شاخهای که راست نمیشود هرگز
به خط کش شما!
نقطه، ته خط
برای امین عزیز و شبگردیهای دو نفره
بیراه رفتن
کفش سکوت به پا
راه میرویم
بیقصد، بیمقصد
بیراه میرویم
روز را که کم میآوریم،
با کفشهای خستهی راهراه
مینشینیم بر اولین پلهی شب
زل میزنیم
سیگار و ستاره به لب
به همهمهی مبتذل ماشینها
میگذاریم
سکوت جایمان حرف بزند
تا نرمنرم
خواب بیاید و ملافهای بکشد
روی تن تمام صداها
آنوقت یکی از ما میگوید:
«دیر شد دیگر برویم!»
و همچنان به نشستن ادامه میدهیم
بی آنکه واقعاً
کسی قصد رفتن داشته باشد

زندگی مثل پا گذاشتن به اتوبوس BRT است. نمیتوانی وا بدهی؛ چون اصلاً جایی برای افتادن وجود ندارد.
از ابتدای امسال یادداشتهایی با عنوان «خاطرات موتورسیکلت» از من در روزنامهی «اعتماد» منتشر شد. با نزدیک شدن به انتخابات، انتشار این یادداشتها متوقف شد و در نهایت حدود یکسوم از این مجموعه -که به نظرم جزو جذابترین بخشهای کتاب است- امکان چاپ نیافت. در اینجا یکی از این یادداشتها را برایتان مینویسم؛ به امید روزی که مجموعهی کامل آنها به شکل کتاب منتشر شود.
انگار نه انگار که خیابان است
تا بهحال کسی را ندیدهام که به خاطر علاقهاش بگوید:«از این خیابون بریم!» البته خیلیوقتها پیشنهاد میدهند از مسیر خاصی برویم، ولی منظورشان این است که اینطوری راه نزدیکتر میشود.
اما خیابان برای من، چیزی بیشتر از یک زمین سیاه آسفالت یا خطکشی شده است. از نظر من خیابانها به مسیرهای خشک و خالی برای رفتوآمد خلاصه نمیشوند.
خیابانها با من حرف میزنند و من با خیابانها زندگی میکنم. خیلیوقتها راهم را دور کردهام یا به کل از مسیرم خارج شدهام تا به خیابانی که دوست دارم، بیفتم.
بعضی مسیرها و خیابانها هرچهقدر هم که کرایهشان چرب، نمیتوانند موتورم را راه بیندازند و برعکس، خیلیوقتها یک خیابان خوب و یک پیشنهاد معمولی میتواند حسابی وسوسهام کند.
بعضی خیابانها انگار بیشتر و عمیقتر از بعضی دیگرند. و حالا دیگر میتوانم با اطمینان بگویم که من خیابانهای بهخصوصی را بیشتر دوست دارم.
بعضی سرازیریها مثل سهروردی و فلسطین (نیمه شمالیاش فقط!).
بعضی شلوغپلوغیها و ترافیکها مثل ولیعصر و شریعتی.
خیابانهای آرام و ساکتی مثل جم.
خیابانهای نوستالژیکی مثل آبان.
بلواری مثل کشاورز (که لنگهاش در کل تهران پیدا نمیشود).
یا حتی خیابانی مثل وصال که نه مسافر چندانی دارد و نه هیچچیز بهخصوص دیگری، اما من به شدت دوستش دارم!
بعضیوقتها موتورم را خاموش میکنم و روی جک میاندازم. سیگاری آتش میزنم و یکوری پشت به پیادهرو روی زین مینشینم و مدتها مثل دیوانهها زل میزنم به خیابان و همه آنچه که در آن اتفاق میافتد. انگار که روح دارد. انگار که زنده است. انگار نه انگار که خیابان است و برای این ساخته شده که مرا از خودش دور کند!
شش روز مانده به یکسالگی «شاخهی کج» و همین تعداد روز تا پایان عمرش. (شش روز قبلتر دارم خبرش را میدهم که بعداً نگویید یکروزه تصمیم گرفتهام!) در پنج روز باقیمانده سعی میکنم مرتب بیایم و روزی یک پست بگذارم؛ به مثابهی شش خداحافظی.
به عقب که نگاه میکنم، اینهمه استمرار برایم تازگی دارد. کی فکرش را میکرد من گریزان، یک سال پایم در این فضای مجازی بند شود و بلاگ بنویسم. این نوشتنها تجربهها و اندوختههایی به من داد که شاید از راه دیگری نمیتوانستم به دست بیاورم و اعتراف میکنم از این بابت خوشحالم. اما حالا برنامهها و کارهای ناتمامی دارم که باید به انجامشان برسانم.
از همهی کسانی که در این یک سال «شاخهی کج» را خواندند، ممنونم و میخواهم بدانید که نظرهایتان همیشه موجب دلگرمی من در زنده نگهداشتن اینجا بود. از «بلاگ اسکای» و فضای راحت و صمیمیاش هم باید تشکر کنم و قدردانی برای میزبانی مسئولیت شناسانهاش.
هر آمدنی، رفتنی دارد و البته تجربهی من در فضای مجازی ثابت کرده که بیشتر «رفتنها» برگشتنی میشوند که به باز آمدن منجر میشود. بر این روال شاید من هم یک روز دوباره آمدنی شدم. اما چیزی که در این لحظه از آن مطمئنم، رفتن است!
«...رفتن
همیشه رفتن
حتی همیشه در نرسیدن
رفتن!»*
پن:
* بخشی از شعر «اما همیشه»، سرودهی قیصر امینپور